روزی از روزها، پادشاهی وزرای خود را جمع کرد و گفت : خزانه خالی شده و ذخیره ما به اتمام رسیده است، نیز جمعیت کشور از حد معمول و متعارف خیلی بالاتر رفته، چاره ای بیندیشید، هرکدام از وزرا راه حلی پیشنهاد کرد، ولی مقبول واقع نشد، رئیس الوزرا گفت: جناب پادشاه، پدر و مادرم به فدایت، اگر اجازه دهی، این معضل را چاره خواهم نمود.
پادشاه گفت: راه حلت را در حضور بقیه وزرا ارائه بده
رئیس الوزرا گفت: افراد مسن، چه مرد و چه زن را بکشیم، زیرا این ها فقط مصرف کننده هستند، از جهتی جوانان را هم مشغول خود نموده اند، زیرا بیمارند و دختران و پسران به تر و خشک کردن پدران و مادران خود مجبورند، از جهتی با توجه به کمبود نیروی کار جوان، تولید به حداقل خود رسیده و خرج مملکت از دخلش بیشتر است، پادشاه و سایر وزرا از رئیس الوزرا تبعیت کردند و بعد از جلسه، فرمانده انتظامی کشور را احضار و دستور العمل جلسه را به او تفهیم کردند و از او خواستند هر چه سریعتر دستور هیأت دولت را انجام دهد.
از روز بعد نیروهای انتظامی به منازل مردم حمله بردند و هر که یافتند، کشتند و طی مدتی کوتاه گزارش کار خود را به پادشاه دادند که هیچ پیرمرد یا پیرزن در مملکت باقی نماند و جمعیت کشور به کمتر از نصف رسید و جوانان را مجبور به کار مضاعف نمودند تا چرخ اقتصاد سرعت بیشتری بگیرد.
در این میان جوانی بود که به پدر پیرش شدیداً عشق می ورزید. در مقابل، قانونی در کشور تصویب شد که اگر پیرمردی یا پیرزنی بعد از این تاریخ یافت شود، گردن فرزند ارشد او را هم خواهند زد.
برای جوان مورد داستان ما، بهتر است اسمی انتخاب کنیم؛ بنظر شما چه اسمی برای این جوان پسندیده تر است؟
من اسم او را «یوسف» گذاشتم.
یوسف، زمین زیر منزل خود را کند و در زیر زمین برای پدر پیرش خانه ای تهیه کرد و هر آنچه پدر نیاز داشت، در زیرزمین برای او مهیا نمود، سال ها گذشت و یوسف که عاشق پدر خود بود، صبح ها سر کار می رفت و شب ها تا پاسی از شب در خدمت معشوق خود ( پدر ) بود، از نشستن پیش پدرش لذت می برد، این دو تمام مدتی که با هم بودند به مطایبه و شوخی و خنده می پرداختند، ضمناً پدر به صورت داستان و ضرب المثل و لطیفه، تجارب خود را به یوسف منتقل می نمود و یوسف روز به روز عشقش به پدر، مشتعل تر می شد، پدر هوش از سر پسر ربوده بود، یوسف حتی طاقت نداشت تا آخر وقت کارش صبر کند، بی صبرانه منتظر تعطیل شدن کار بود تا زودتر به زیارت محبوب برود، پدر هم شیفته اخلاق و آداب فرزند خود بود، روزی زن یوسف از پدرش پرسید که عمو چه آرزویی داری؟
گفت: آرزو دارم کیسه ای به گردن خود ببندم و یوسف را در آن کیسه مخفی کنم، هر چه بخورم، لقمه ای برای خود بردارم و دو لقمه در دهان یوسف بگذارم.
زن یوسف، چون شوهرش را شیفته پدر می دید و پاسی از شب را کنار پدر می گذراند، حسادت می کرد، گرچه تظاهر به رضایت می نمود، خلاصه یوسف در کنار پدر خود زندگی شیرینی داشت ولی از آن می ترسید که جاسوسان از اختفا پدرش مطلع شده و خبر را به پادشا برسانند که در این حالت گردن هر دوی آن ها زده خواهد شد .
مدتی به این منوال گذشت که جاسوسان از وجود پیرمرد و زنده بودن آن خبردار شدند( خدا داند؛ شاید خبر از طریق زن یوسف به بیرون درز پیدا کرده)
نهایتاً خبر به پادشاه رسانده شد و پادشاه دستور داد یوسف را پیش خود بیاورند، مأمورین در اسرع وقت منزل یوسف را محاصره و او را دست بسته پیش پادشاه بردند.
پادشاه، وقتی یوسف را دید، گفت: من از اخلاق نیک شما خیلی شنیدم لهذا دوست داشتم در سفر مرا همراهی کنی، سفر ما طولانی خواهد بود، بنابراین با آمادگی بیا، یوسف از این خبر، سخت ترسیده بود، بیشتر به فکر پدر پیرش بود، که اگر سفر طولانی شد، چه کسی از او مراقبت کند، ولی چاره ای جز قبول دستور پادشاه نمی دید، پادشاه به او گفت امشب به خانه برگرد و فردا در حالیکه سوار هستی و پیاده، پیش من بیا، ترس یوسف بیشتر شد و به فکر فرو رفت که چطوری هم سواره باشم هم پیاده، پیش پادشاه حاضر شوم؛ اما از اینکه امشب هم پیش پدرش خواهد بود، راضی بود.
پدر هم نگران و پریشان، چشم به در و گوش به باد داده بود، شاید صدای پای یوسف یا صدای باز شدن درب را بشنود، غروب، یوسف به خانه رسید و مستقیم پیش پدرش رفت. پدر از اینکه یوسف سالم برگشته است شدیداً خوشحال بود.
ماجرای احضار و ملاقاتش را برای پدر تعریف کرد و گفت : فردا باید هم سوار و هم پیاده به حضور شاه برسم تا سفر خود را شروع کنیم، اما چگونه می شود که انسان هم سواره باشد و هم پیاده؟
پدر تبسمی کرد و گفت : چوب بلندی تهیه می کنی و بعنوان اسب سوار چوب شده و به طرف پادشاه بتاز، در این صورت هم سواره هستی و هم پیاده.
یوسف از راه چاره پدر، خوشحال شد ولی ترس آن داشت که پادشاه از وجود پدرش مطلع شود و سر پدرش را ببرند، در حالی که خبر به گوش پادشاه رسیده بود ولی یوسف اطلاعی از قضیه نداشت.
خلاصه؛ شب تا صبح پیش پدر خود بود، چوبی تهیه کرد و صبح با اشک پدر و یوسف،همدیگر را بغل کردند و بعد از گریه زیاد و معانقه دو عاشق از هم خداحافظی کردند.
یوسف سوار چوبش شد و یک نفس به طرف پادشاه تاخت، پادشاه از بالای قصر خود، یوسف را می دید که بسرعت به طرف قصر می تازد، وقتی به خدمت شاه رسید، شاه گفت: سفر امروز ما کنسل شد، امروز به خانه برگرد و فردا در حالیکه کفش به پا داری و پا برهنه، پیش ما بیا.
یوسف از اینکه فرصت یافته یک شب دیگر پیش پدر بماندف بسیار خوشحال بود، شب به خانه برگشت و مستقیماً پیش پدر خود رفت، عاشق و معشوق تو بغل هم پریدند و از شدت خوشحالی تا می توانستند اشک شوق ریختند.
یوسف، ماجرای ملاقات خود با پادشاه را برای پدر گفت و از اینکه سفر آنها امروز منتفی شده مسرور بود، النهایه به پدرش گفت: سفر ما برای فردا به تأخیر افتاد ولی پادشاه فرمود در حالیکه کفش به پا داری پا برهنه پیش ما بیا، و من از این موضوع در رنجم، پدر گفت: کفشت را برای من بیاور، وقتی یوسف کفش خود را به پدر داد، در کمال ناباوری دید که پدر کف کفش را کند و به یوسف گفت فردا وقتی پیش پادشاه رفتی با این کفش برو، هم کفش پایت هست هم پا برهنه ای.
یوسف از هوش و ذکاوت پدر بسیار خوشحال و متحیر بود، باز آن شب تا صبح با پدر گذراند و صبح دوباره تو بغل هم رفتند و بعد از گریه زیاد و اشک ریختن از همدیگر خداحافظی کردند و یوسف کفش بدون تخت را به پای خود کرد و به خدمت پادشاه رسید، وقتی پادشاه یوسف را دید به او گفت: سفر ما به فردا موکول شد، امشب به خانه برگرد و فردا دوست و دشمنت را با خود بیاور، یوسف از این دستور، سخت منقلب شد و تمام راه را اشک می ریخت، به این نتیجه رسید که انگار پادشاه از وجود پدرش مطلع شده و با این سیاست فردا باید پدر خود را پیش پادشاه ببرد، دیگر دوست نداشت به خانه برگردد، نمی خواست پدر از این دستور مطلع شود، همه راه به این فکر بود، پدر خود را چگونه از مهلکه نجات دهد؟ او را به کجا ببرد تا دست پادشاه به او نرسد؟ لهذا وقتی به خانه رسید، وارد خانه نشد، در این فکر بود که به پدرش چه بگوید؟
در حالیکه فردا سر او را خواهند زد، از اینکه یوسف به خانه برنگشته، پدر یوسف مثل ابر بهاری اشک می ریخت و در مقابل یوسف، پشت در خانه، سر وسط دو زانو قرار داده و تا صبح اشک می ریخت، پدر یوسف، هیچ چاره ای نداشت، نمی توانست بیرون بیاید، از جهتی از ماجرای یوسف بی اطلاع بود، مکرر از زن یوسف در مورد یوسف سوال می کرد ولی جواب منفی بود.
صبح زود که زن یوسف، در خانه را باز کرد، دید یوسف از سرما به خود می لرزید و لباس او خیس اشک بود، با خواهش و التماس او را به داخل خانه آورد، یوسف با سرعت زیاد پیش پدر دوید و او را در بغل گرفت و با صدای بلند، شروع به گریستن کردند، پدر از یوسف می پرسید چه شده؟ ولی یوسف قدرت گفتن دستور پادشاه را نداشت، یک کلمه می گفت باز بغضش می ترکید و با صدای بلند خدای خود را می خواند که چاره ای برای او پیدا کند.
نهایتاً دستور پادشاه را به پدر گفت: پدر تبسمی کرد و اشک های یوسف را پاک کرد و به یوسف گفت، دست زنت را بگیر و بعنوان دشمن، پیش پادشاه ببر و سگت را نیز با خود بعنوان بهترین دوست ببر، وقتی پیش پادشاه رسیدی، زنت را کتک بزن و بعد از آن سگت را به باد کتک بگیر.
یوسف به دستور پدر، زنش را با خود برد، نیز قلاده ای به گردن سگ انداخت و سگ دنبال یوسف به راه افتاد، وقتی پیش پادشاه رسید، یک کشیده به صورت زن زد، زن با گریه و تشر به یوسف گفت برای این کارت که جلو مردم مرا تحقیر کردی پشیمان خواهی شد و بیرون رفت، آن گاه یوسف، به جان سگ افتاد ولی سگ هیچ حرکتی انجام نداد و بیرون رفت.
دم درب هم زن یوسف و هم سگ نشسته بودند. یوسف زنش را صدا زد، هر چه از او خواهش کرد، داخل نیامد، فقط تکرار می کرد که تو را پشیمان خواهم کرد و مأمورین را از وجود پدر یوسف با خبر کرد.
آن گاه سگ را صدا زد ، سگ با سرعت زیاد داخل قصر دوید و خود را زیر پای یوسف انداخت، بدن خود را به دست و پای یوسف می مالید و کفش های او را لیس می زد، پادشاه و وزرا از این حالت سگ به گریه افتادند آن گاه پادشاه به یوسف گفت برو پدرت را بیاور می خواهم او را مستشار خود کنم، تو نیز بعنوان وزیر کشور منصوب نمودم.
تقدیم به تمام پدران و فرزندان عاشق
نوشته والی عزیزنیا
برچسب:
نویسنده: آروین محمدپور